نیمکت تکرار.    ساعت دیدار.  بقلم سید فرزاد شفیعی کنارسری(ساعت تکرار ، نیمکت دیدار)

توی پارک بزرگ محتشم ، پشت عمارت کلاه فرنگیِ غول تَشَن، نشسته بودم رویِ نیمکت پارک، و توی دلم میشمردم تا صد ، بلکه عشقم بیادش. چشمم خورد به یه صحنه ی عجیب ، کنج گلباغ ، چندقدم مانده به حریم رودخانه ی بیمارِ ، یه موش کوچکولو در اومده بود از سوراخ دیوار .

موشی سفید رنگ ، حتما از آزمایشگاه فرار کرده ، اما عجیب تر ، حضور یک کلاغ سیاه و بچه گربه ی کلاش ملاشی رنگ بود . انگاری جمعشون جمع بود ، خنده ام گرفت از چنین رفاقت ناهمگون و غریبی. 

ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیومدش انگار .  

 منم نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.        کلاغ کلاغ های بیچاره 

گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ روش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدای گیراش توی گوشم میپیچید ، اون صدام می‌کرد. سمت چهارراه استانداری قدیمی 

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم  بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان.

ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.      مبهوت.     گیج.   گنگ.   سردرگم.   

گیج

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند رو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج – درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم.  چهار و پنج دقیقه بود!!

 

الان چند سالی شده ، و من در رویای خودم ، این داستان دروغکی رو سر هم کردم ، و واسه خودم ، واسه همه تعریف میکنم تا بلکه خودمم باورم بشه که اون فوت شده و نیست. 

مجبورم اینطوری خیالش رو از خاطرم دور کنم ، چونکه هرگز نتونستم خاطرش رو از قلبم جدا کنم. 

درحالیکه خودم بهتر از همه میدونم که مقصر من بودم و بی تجربگی هام، البته خداییش ، مقصر اونم بود ، با ابراز علاقه های همیشگیش سبب ...

چه میدونم والا...

شنیدم الان همسر خوبی داره ، یه پرنسس کوچولو هم داره ، از خودم میپرسم ؛ یعنی همون اسمی رو برای بچه اش گذاشته که اون موقع ها قرار بود اسم دخمل خوشل موشل مون رو بزاریم!؟؟.....