زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جانگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟ ... 

 

وقتی هرچه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لبها به چه معنایی می تواند گشوده شوند؟ لبهای مردگان با دستهایی ناپیدا دوخته شده بودند. تنها چشمهایش باز بودند. چشمهایش به حالتی شگفت زده باز بودند. چنانکه گویی دیوارها هم مایه ی شگفتی او می شدند. هوا هم. روز و شب هم. و انگار از این که بود، راه میرفت، نفس میکشید و سرما را تا دل استخوانهایش حس میکرد، در شگفت بود. انگار از این که مادری او را زاییده است، شیرش داده و بزرگش کرده است به حیرت بود. چنین چیزی راست است؟ ممکن است؟ اصلا ممکن است؟ چقدر چیزهای عجیب و باورنکردنی در این دنیا پیدا می شود؟!

 

هرچه فریاد زدم ، صدایم در نمی آمد ، چیزی نامريی من را به خویشتن خویش پیوند میداد ، و هفت حاله ی نقره تاب از جنس حریری ناپیدا و ماورایی از خط عمود مُهره های کمر تا به چندین قدم عقب تر ادامه داشت ، کمی به جسم و کالبدی که از جنین بدنیا آمده و گریان توجه کردم ، بین دو راهی گیر کردم ، من حین سفر روحانی خودم در کاينات هستم و باید به راهم ادامه دهم ، اما....

این کالبد بی من ، از هفت حاله ی نقره ای رنگش جدا میشود

و جدایی از هاله های حیات یعنی مرگ... نمیدانم چه کنم، شاید ایزد منان اینگونه برایم مقدر کرده که با این نوزاد پیوندی روحانی بیامیزم ، اما او محصول آمیزش دو موجود دو پا به نام ان سان است. شنیده بودم در ماءمن خویش که انسان ، ارشد مخلوقات است ، یعنی من از هفت آسمان دورتر به اینجا فراخوانده شده ام تا از بدو تولد یک نوزاد ، هفت هاله ی حریر تاب نقره فام را از برکت خویش به جسم نحیف و نوزادش بگسترانم تا او به لطف همراهی روحانی من با ماباقی مخلوقات ایزدمنان تمایزی پیدا کند؟ 

نمیدانم چیست؟ اما از همین اکنون حسی به من میگوید که من او، و او نیز من است.

پس من تا نفس آخرین این جسم زمینی و فانی در کنارش خواهم ماند ، اما در انتها .....

بازگشت من نیز بسوی خداست

یادم بماند که مسیر بازگشت سوی دریچه ای نورانی ، در راستای جرعه ی تابیدن شفق است. 

 

 

صدای زنگ ساعت شماته دار مرا از عمق خواب به بیداری رساند ، صدای تخته های کفپوش ایوان خانه ی پدری و سایه ی مادرم بر دیوار نمور ......   

مادرم بیمار است ، و من بی نهایت نادم از کرده های خویش...

قبل از صبحانه ، کار واجب تری ست. 

به اتاق کوچک و ضلع های فرسوده اش مینگرم ، باید بروم ، باید بگویم ، باید هلالیت بطلبم ، باید دلجویی کنم، باید سپاسگذار تمام مادرانه هایش باشم. او تنها خاله ی این سرزمین خیس است که همچون دایه ای مهربانتر از مادر بود. او از مادرانه هایش هیچ برایم کسر نگذاشت. او در حال تسبیح زدن است و تکیه به کنج خلوت تنهاییش زده ، چشمانش بسته ولی لبهایش زمزمه گر صلوات و ذکر های بیشمار . 

به آرامی داخل میشوم، باید بگریم، بگویم، زجه بزنم ، عفو بطلبم. باید بر سرش بوسه ی کودکانه ای بزنم ، و بگویم من شاید بزرگ شده باشم اما هنوز همان پسر بچه ی کوچکت و شیطانت هستم که در مسیر بازگشت از مدرسه آنقدر سر به هوا و بازیگوشی کرده بودم که عاقبت درون رودخانه ی زرجوب افتاده بودم و خیس و نادم و پریشان به دامن پر مهرت پناهنده گشته بودم. مادر من در گذر از پیچ تند و صعب العبور جوانی تند رفته بودم ، من به بیراهه رفته بودم ، من چه خام و بی تدبیر بودم ، من سالهاست از سیاهی های سردرگم و عصیان های طوفان زده رها گشته ام ، من همانم که بیش از ده تقویم قبل قولی داده بودمت ، تا دیگر دست به خلاف و کسب رزق ناهلال نزنم . مادر من ریاضت ها کشیدم اما باز به قولم وفادار ماندم، مادر من هزاران ارزوی کوچک و بزرگم چشم بستم و گذر کردم تا وفای به عهدم را جفا نکنم. حال مادر من یک کالبد مذکر و روح لطیف و معصومم که پشت غرورش هزار بار از غصه دق میکند اما باز قادر نیست تا حرفش را بگوید آما اینبار خواهم گفت خواهم گفت که قدردان فداکاری هایت هستم. واقف پذیرفتن مسئولیت نوزاد پسری هستم که با خون و دل بزرگش کردی اما او مقطعی در گمراهی تو را آزرده خاطر و پریشان حال ساخت. مادر مادر...

 

(پسرکی با موههای فر و کلاهی لبه دار ، آنروز برای مادرش گفتنی ها را گفت، بغضش ترکید، هق هق کنان گفت ، گریست، و برای چندمین بار هلالیت طلبید ،درحالیکه مادرش هرگز از او دلچرکین نبود ، اما شاید وجدان بیدار پسرک بود که هربار سبب اظهار ندامت میشد، آن شب گذشت و مادر چشم از خواب نگشود و پسرک ماند و یک بغل غصه های پسرانه ..... ) 

[پسرک خوش شانس بود که پس از پدرش ، تکیه گاهی همچون مادرش داشت ،و پس از مادرش نیز یک خواهر غمخوار دارد تا همدم بی کسی هایش شود ، پسرک همچنان وفادار به عهدش مانده و هر صبح از حاشیه ی سایبان خانه ها ، از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر میگذرد تا بر سر مزار پدر و مادرش برسد و درد دلهایی از جنس پسرانه و فاتحه ای بگوید و بازگردد ، پسرک این روزها در پی یافتن راهی ست تا از خواهرانش دلجویی کند اما !......... 

 

شاید روزی دگر.......

 

 

شین براری. تقدیم به سید فرزاد شفیعی کنارسری . 

برگرفته از مشاهدات و مستندات ............ 

داستان کوتاه بعدی »» لوازم بهداشتی ممنوعه و پسرکی نه ساله، پنهان کردنش در پستوی خانه، و کشف آن توسط خانواده ، طرح پرسشی مبهم از چیستی و کاربرد لوازم بهداشتی، و سوال از پیش نماز مسجد ، و پاسخی که خواهند شنید این کلمه است؛ این کاندوم است 

پافشاری و پیگیری مجدد از پیش نماز مسجد از بابت کاربرد و زمینه ی مصرفی ان ؟... 

و روشن شدن حقیقت ، همانا!... و حمله ور شدن به پسرک شیطان دبستانی همانا..

آنقدر تنبیه خواهد شد پسرک تا خط کش چوبی بزرگ بر تنش خواهد شکست .   

و سالها بعد ، نیمه ی خط کش شکسته در کمد مردی بالغ و چهل ساله به کنج صندوقچه ی اسرار تکیه داده ...